گیلون وارش سراسر استرس بود

کارد به استخوان رسید!

سه دوازدهم سال گذشت، از سفر بهارانه ی استاندارگیلان خیری به انزلی نرسید

ضرورت تشکیل کمیسیون های شورای شهر

تحلیلی بر آسفالت های بی کیفیت درون شهری

رقص ورزش !

ناکامی دشمنان در پرتو وحدت و انسجام ملی

یادداشت دکتر نوبخت، معاون رئیس جمهور برای یک روایت وارونه

و پس از آن دوشنبه، سه شنبه آمد

تن آقا تختی در گور لرزید

شهر خوب، سیاستمدار‌ خوب

شهروندان پرسشگر، سرمایه اجتماعی نظام مدیریت شهری

کد خبر: 31817 | تاریخ انتشار: ۱:۱۵:۵۵ - دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶ | بدون نظر | چاپ |

خداهست، ایمان هست، نوعدوستی هم هست و امید …

داستان اینه که توی دفعاتی که با گروه‌های مختلف رفته بودیم آسایشگاه، دیدم که احمد خیلی جدی دوست داره خوانندگی رو ادامه بده و با اینکه توی بخش ضایعه‌ی نخاعی‌هاست ولی داره تموم تلاششو می‌کنه که به نحوی امید به زندگی پیدا کنه، همونجا بهش قول دادم که توی بعضی از اجراهام که بهم اجازه میدن با خودم می‌برمش که بتونه شعرهاشو بخونه و معروف بشه و مجوز آلبوم بگیره و کنسرت و… امید به زندگی…

تا بدونه بیرون از اون اتاق هستن آدمایی که می‌تونن دوسش دارن ولی فقط چون دلِ اومدن به فضای آسایشگاه رو ندارن و نمی‌شناسنشون بهشون سر نمی‌زنن.

با کلللی بدبختی و بعد از چندین گِیت مددکاری و پرستاری و گرو گذاشتنِ شناسنامه‌م تونستم بیارمش. البته قرار شد از فردا مادرش یه نامه بذاره که دیگه هر وقت خواستم بتونم ببرم و بیارمش.

احمد رستمی‌پور، ۴ سال قهرمان کیک‌بوکسینگِ کشوربود، کمربند مشکی داشت. تازه ۱ سال بود ازدواج کرده بود و چند ماه بود که دخترش به دنیا اومده بود. رفت کوه و از ارتفاع پرت شد و افتاد توی دره… قطع نخاع شد. به خاطر لخته‌های خونی که توی ریه‌ش جمع شده بود و تا مدتها آزارش میداد کسی فکرشم نمی‌کرد که بتونه دیگه حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد آواز بخونه.

الان پنج ساله که احمد توی اون اتاق زندگی می‌کنه. و آرزوش اینه که مدرم صداشو بشنون. وقتی بهش زنگ زدم دیدمش به نظر خوب نمیرسه، ازش پرسیدم خواب بودین؟ گفت نه راستش یکم تب و لرز کردم، ولی وقتی داستانو توضیح دادم، گفتم امشب که مریض هستین بمونین من برای دوشنبه یه اجرای دیگه هماهنگ می‌کنم بیای، گفت نه نه بخدا خوب شدم با یه قرص خوب میشم تا شب. بیا. با پرستارش که حرف زدم گفت آخه امشب احمد باید بره تهران واسه درمانش که، مطمئنین؟ گفتم با خودش حرف زدم. بعد که بهش گفتم گفت اونا دست خودمن قرار بود برم تهران، چون پاهام یکم حس دارن، دکتر گفته اگه عمل بشی شااااید بتونه برگرده، که کاش بتونه. دیشب با هر گرفتاری‌ای بود بردمش توی مراسم، آرزوش براورده شد… دو تا شعر اول رو برای دخترش خوند که الان ۶ سالشه…(اینم بگم، به خواست خود احمد، از خانومش جدا شد که لااقل اون بتونه زندگیشو بکنه، حضانت بچه رو هم بهش داد. احمد میگه تا عمر دارم شرمنده‌ی خانومم هستم چون هر چی باشه این اتفاق واسه من باعث شد زندگیش خراب شه. براش جبران می‌کنم.)

وقتی شعرارو خوند محمد هندی و کامبیز کاشفی و مجید پتکی و کلی هنرمند دیگه اونجا بودن. یکی گفت توی کارناوالم به عنوان خواننده‌ی اصلیم می‌برمش، یکی گفت مجوز آلبوم و کنسرتشو می‌گیرم،…

اینا کاراییه که هنرمندا می‌تونن انجام بدن، مردم و مسئولینم می‌تونن توی این موردا وارد شن. مثلاً کاش یه اسپانسر خوب براش پیدا بشه. و از اون مهم‌تر ۱۰-۱۲ میلیونی که برای عمل نخاعش لازمه جور بشه. خدا رو چه دیدین شاید احمد تونست واسه اولین بار با دخترش بدوئه و بازی کنه… و امید به زندگیش برگرده…

دکتر باران نیکراه فعال اجتماعی- فرهنگی(فعال مدنی)

منبع: گیلان بهتر نوین

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر

آوای رشت
دوشنبه ۰۲ مرداد ۱۳۹۶
اوقات شرعی

آخرین اخبار

دیجیتال سامانه