فاجعه سراوان مستندی از یک غفلت…

شورایاری ها و برون رفت از مشکلات شهری

ترنم هفت نوا در محفل عاشقان

سخنی با مالک اسبق سپیدرود

به یاد قایقران / از رفاقت امیر با سیروس تا فحش های چارواداری امروز

در ستایش طبقه متوسط/ رشت و مسافرهای گذری

«داماش»؛ عشق بی‌پایان

امروز فقط سپیدرود

مطالبه مردم:کار شورایی فقط همین!

نظام آموزشی، تشکر تشکر

مالکان اجاره ای

خداحافظ مرد سیاست، مرد مصلحت

کد خبر: 41373 | تاریخ انتشار: ۱۲:۵۹:۵۱ - جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ | بدون نظر | چاپ |

صندلی بلانش درماه

بررسی تطبیقی اتوبوسی به نام هوس با روان شناسی

((من راه آسانتری برای هویت کسانی که در آستانه حمله عصبی هستند پیدا کردم، کسانی که از زندگی بریده‌اند، کسانی که برای رسیدن به یک نفر دیگر از جان گذشته‌اند، این افراد به ظاهر شکننده و ضعیف اما واقعا قوی و پر‌صلابت هستند)). تنسی ویلیامز

برای اولین بار تنسی ویلیامز این اسم را به روی اتوبوسی به نام هوس می گذارد تصویر زنی نشسته کنار پنجره که تصویر ماه روی صورت غمزده اش  سایه افکنده بود.

ویلیامز مادری داشت که همه به او می گفتندخانم ادوینا که روان پریش بود و حتی بستری هم شده بود. تنها زندگی میکرد. اسم خواهرش رز بود. رز دیوانه وار عاشق مردجوانی از کارکنان (اینتر نشنال شو کامپنی) بود که به او اظهار عشق کرده بود. انها یک شب در میان هم دیگر را می دیدند اما بعد از یک زمانی مرد دیگر زنگ نزد همان وقت بود که رز برای اولین بار دچار گرفتاری روانی شد. اتوبوسی به نام هوس از دل همین تصویر شکل گرفت. تنسی ویلیامز خودش می گوید:((همان موقع اسمش را گذاشتم صندلی بلانش که عنوان بسیار بدی بود)).

منشا اکثر نمایشنامه های ویلیامز برگرفته از زندگی خانوادگی اوست. ضمیر ناخودآگاهی که با قلم فرسایی به وسیله کلمات خود را تخیله می کند.

آمریکا ۱۹۴۷-ساختمانی در نبش خیابانی به نام الیزین فیلدز در محله پستی از نیو اولئان که شهره به هرزگی دارد. غروب یک روز از اوایل ماه مه و آسمان در گرگ و میش. منظره ی غلو شده از سبک زندگی پست و کثیفی را نشان می دهد. انعکاسی از ناهنجاری ها((نیو اولئان))

نیو اولئان در ابتدا در یک مقطعی کاتولیک نشین بود و به همین خاطر اهمیتی به تفاوت های فاحش اجتماعی بین مردم جنوب که پروتستان بودند داده نمی شد.

مهم ترین کاراکتر این اثر بلانش است. زنی میانسال که روحیه شکننده و آسیب پذیر دارد او عاشق پسری زیبا بوده ولی میفهمد او هم جنس باز است. پسر بعد از اینکه میفهمد بلانش ازقضیه آگاه هست خودش را میکشد. بلانش دارای سرخوردگی جنسی و عاطفی میشود و اعتماد به نفسش به شدت پایین می آید. او میکوشد خاطرات گذشته خود را دور بیندازد و یا در شرایط جدید او را به یاد نیاورد ولی چه کند که نمی شود.

تنسی ویلیامز بطور ماهرانه ای ما را با درامی روان شناسانه روبرو میکند. انگار زیستش او را نا خوداگاه به یک روان شناس تبدیل کرده است. زمانی که فرد دچار سرخوردگی جنسی و عاطفی می شود در واقع عدم رضایت و ارضا از طرف مقابل موجب ان میشود و بلانش به واسطه همین سرخوردگی تشنه رابطه است و برای همین حتی حاضر هست با جسم بدون روح طرف مقابل کنار بیاید.

فرار از یک شکست سنگین راه درمان آن نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. سایکو درام میکوشد فرد را با واقعیت های درونش روبرو کند تا او بر آن غلبه کند. فرار از واقعیت باعث میشود او در یک موقعیتی دیگر به شکل خطر ناک تر خود را بیرون بریزد.
امروز ه در جامعه شاید نمونه های زیادی از بلانش ها را ببینیم که به دلایل مختلف دچار سرخوردگی جنسی و عاطفی شده اند.زنانی که در زندگی زنا شویی خود به بن بست عاطفی رسیده اند و بخش مهمی از انها به خاطر فرهنگ سنتی می بایست در این شرایط زندگی غمبار خود را ادامه دهند و نیازهای خود را سرکوب کنند که گاها به خیانت منجر می شود و روابط پنهانی نمودار میشود و انهایی که جدا میشوند همیشه با خاطرات تاریکی مواجه هستند که گاها خود را سرزنش می کنند. واقعا با این خاطرات تاریک گذشته چه باید کرد؟
شاید لوگوتراپی بتواند به افرادی که درد بلانش دارند کمک کند.

لوگو تراپی چیست؟

تلاش برای یافتن معنا در زندگی، معنا خواهی، اصولا در لوگوتراپی بیمار با وضعی روبرو می شود که معنایی برای زندگی خود بجوید. نظرات بعضی از اگزیستانسیالیست ها نیز در این مورد صادق هست که می گویند آرمان های فرد چیزی جز ساخته های خود او نیست. بنا بر عقیده ژان پل سارتر هر فرد سازنده خود است و سازنده (عنصر)خود. یعنی سازنده آنیست که هست و خواهد بود و باید باشد اما من معتقدم ما معنای وجود خود را نساخته ایم بلکه به آن پی برده ایم و دریافته ایم.

ساخته های ذهنی بلانش چه بود؟ من نمیتوانم رابطه جنسی موفقی داشته باشم. من ادم ضعیفی هستم. من در روابطم ناتوانم. شوهرم خودش را کشت و….

از نظر پیسکودینامیکی مطالعه ارزشها مطالعه ای منطقی است اما باید دید که در هر صورت سزاوار است یا نه. بالاتر از همه باید دانست که هر مطالعه پیسکو دینامیکی مطلق تنها می تواند نشان دهد از لحاظ اصولی نیروی انگیزنده فرد چیست. اما ارزشها فرد را بر نمی انگیزند و سوق نمی دهند و هدایت نمیکنند بلکه او را به سوی خود می کشند. لوگوتراپی می کوشد تا آن معنا را در زندگی فرد بیمار پیدا کند و آن را در ذهنش پرورش دهد. نقطه امیدی که در زندگی هرکس به شکلی نمود پیدا میکند.
دکتر فرانکل روانپزشک پدر علم لوگوتراپی، گاهی از بیماران خود که از اضطراب ها و دردهای کوچک و بزرگ رنج می برند و شکوه می کنند می پرسد، «چرا خودکشی نمی کنید؟» او اغلب می تواند از پاسخ بیماران خط اصلی روان درمانی خویش را بیابد. در زندگی هر کسی، چیزی وجود دارد. در زندگی یک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پیوند می دهد؛ در زندگی دیگری، استعدادی که بتواند آن را بکار گیرد؛ در زندگی سومی، شاید تنها خاطره های کشداری که ارزش حفظ کردن دارد. یافتن این رشته های ظریف یک زندگی فرو پاشیده، به شکل یک انگاره استوار، از معنا و مسئولیت هدف و موضوع مبارزه طلبی «لوگوتراپی» است، که تعبیر دکتر فرانکل « از تحلیل اگزیستانسیالیستی» نوین (هستی درمانی) است.

انسان نمی تواند نظریه و شیوه کار ویکتور فرانکل را با کار زیگموند فروید سنجش و مقایسه نکند. چه، هر دو پزشک در آغاز به طبیعت و درمان «روان نژندیها» توجه داشتند. فروید ریشه ی این «اختلال های » پریشان کننده را در « اضطرابی» می یابد که در اثر «انگیزه های» «تعارضی» و «نا آگاه» به وجود آمده است. اما فرانکل «نوروزها»را بر چند نوع می داند و برخی از آنها را (روان نژندی نئوژنیک) ، نتیجه ناتوانی بیمار در پیدا کردن معنا و مسئولیتی در زندگی خویش می داند. فروید بر «ناکامی» در زندگی جنسی تاکید دارد، اما فرانکل بر «ناکامی» در «معنا خواهی» . امروزه در اروپا روان شناسان و روان پزشکان آشکارا از فروید روی برگردانده و به «هستی درمانی» روی آورده اند که مکتب «لوگوتراپی» یکی از آنهاست. یکی از ویژگی های دید گنجای فرانکل این است که هرگز فروید را رد نمی کند، بلکه روش خود را بر آنچه او انجام داده است بنا می نهد. او حتی با سایر شکل های «هستی درمانی» نیز سر ستیز ندارد، بلکه به آنان خوشامد گفته و از در خویشی در می آید. حال سوال این است که در زندگی بلانش چه چیزی می توان یافت که او را امیدوار نگه دارد؟

بلانش که به اعمال نا سالم خود واقف است و مسلماً آن‌ها را پست می‌شمارد، برای جبران احساس حقارت ناشی از آن‌ها سعی دارد در ایجاد رابطه با دیگران طرف برتر و مسلط باشد. همچنین وسواس او در آراستگی و زیبایی، ناشی از همین “جبران” است و دو علت عمده دارد: یکی احساس حقارتی که از هنگام برملا شدن همجنس‌بازی شوهرش، پدید آمده و دیگری شکسته شدن چهره‌ی او و سن بالاترش نسبت به استلا و مردان خانه ی او.اولی باعث شده تا بلانش به شدت احساس کند که تن و زیبایی او نمی‌توانسته آلان را نگه‌دارد؛ و دومی احساسی است که هر زن پا به سن گذاشته‌ای ممکن است بیاید؛ اما در مورد بلانش و با توجه به شرایط عاطفی او، شدیدتر عمل می‌کند.

بلانش از همان اوایل نمایشنامه سعی دارد، این مسئله را به خواهرش بفهماند که استنلی همسری خوب برای او نیست. چرا که آدمی عامی و پست است. او اعتقاد دارد که استلا نباید با چنین آدمی ازدواج می‌کرده؛ اما آیا این اعتقاد واقعی بلانش است؟ در صحنه‌ی دوم نمایشنامه در مورد استلا به استنلی می‌گوید:اون طوری که من تو رو درک می‌کنم اون نمی‌کنه“.

در واقع بلانش از آنجایی که استنلی را مردی سرسخت و باهوش می‌یابد که به سادگی نمی‌توان اورا گول زد و تحت تأثیر رفتار فریبکارانه‌ی خود قرار داد، سعی دارد از او چهر‌ه‌ای وحشتناک نزد استلا بسازد.

استنلی مردی نیست که با بلانش مانند یک شاهزاده رفتار کند و دورغ‌های او را تحمل کند. استنلی خیلی رک و گستاخ مقابل او می‌ایستد و همین باعث مخالفت او با استنلی می‌شود. در اصل بلانش به رابطه‌ی عاطفی و جنسی استنلی و استلا حسادت می‌کند و از آنجا که خود هیچ گاه چنین رابطه‌ای پردوام نداشته، نمی‌تواند آن را تحمل کند و خود را نیز به دور از چنین تمایلی نشان می‌دهد. این مسئله همان مکانیزم” دلیل تراشی ـ Rationalizationـ  است که فروید می‌گوید.

 وقتی فرد نمی‌تواند به آنچه می‌خواهد دست پیدا کند، مدعی می‌شود که تمایلی برای به دست آوردن آن مطلب ندارد؛ این گونه افراد دلیل تراش، معمولاً پیشرفت دیگران را تحقیر می کنند.”بیهوده نیست که بلانش در توصیف استنلی نزد استلا آنقدر اغراق می‌کند:

مکانیزم‌دیگری که می‌خواهم نام ببرم، درباره‌ی شخصیت بلانش بسیار پر اهمیت است: “رویای روز” و آن عبارت است از “ارضا احتیاجات و آرزوها به وسیله‌ی تخیل در بیداری؛ که وسیله‌ای‌ست برای فرار از مشکلات زندگی و پناه بردن به عالم تخیل که در آن، موانع و ناکامی‌ها، حتی الامکان تقلیل می‌یابند و یا وجود ندارند و وسیله‌ای است برای از بین بردن تعارض و محرومیت”. در واقع رویا و تخیلات شخص خود ” ایده‌ال ” او هستند و دائماً در حال نزاع با “خود و اقعی” او می‌باشند، هرچه تفاوت بین این دو زیاد باشد و نزاع آنها شدید‌تر، شخص از حیث روانی آسیب‌پذیری بیشتری دارد.

بلانش نمونه ای مثال زدنی از کسانی ست که از این مکانیزم به صورت افراطی و شدید استفاده می‌کنند. در طول نمایشنامه او از ” شپ ‌هانتلی” میلیونری خیالی حرف می‌زند که با او ارتباط دارد و به زودی برای او زندگی درست و شرافتمندانه‌ای بر پا خواهد کرد. در شکل حادّ ِ “رویای‌روز”، می خوانیم که “هرچه ناکامی بیشتر باشد و شخص کمتر بتواند تمنیات خود را در دنیای واقع بر آورده سازد، میل او به پناه بردن به عالم خیال افزایش می یابدکه منجر به “شیزوفرنی” خواهد شد و دیگر شخص به قدری متوسل به تخیلات شده است که نمی تواند به درستی مرز میان عالم واقع و دنیای تخیل را تشخیص دهد.

الیا کازان تنسی ویلیامز را اینگونه توصیف میکند: او شخصی آکنده از تردید است و افرادی را که ویرانگر او هستند را تحسین می کند. او در مورد خودش نیز همین تردید را دارد. به این دلیل،در حالی که از بعضی افراد می ترسد، به سوی آنها نیز کشیده میشود. به اعتقاد کازان، ویلیلمز در نوشته هایش تکه های زندگی را به گونه ای کنار هم قرار می دهد که شما نمی توانید حادثه بعدی را پیش بینی کنید. شخصیت های آثارش هم درست میگویند هم اشتباه میکنند. هم فهمیده و هم احمق. شخصیت هایی آکنده از پیچیدگی و رمز و راز که بخشی از روان هر انسان است. او نظر شخصی اش را در مورد زندگی ابراز نمی کند. به عوض این کار اصل کشف نشدنی خود زندگی را می آفریند و به این ترتیب مخاطب را وادار میکند که به گونه ای غریزی احساس کند او درباره ی مسائل غا مض زندگی او نوشته است.

و در ادامه می نویسد ،این زن-بلانش دوبوا-همان تنسی ویلیامز است انسان مرددی که خشونت موجود در اطراف او برایش جذابیت پیدا کرده است و در عین حال از آن میترسد،چون زندگی اش را تهدید میکند.

تنسی ویلیامز ازجمله نمایشنامه نویسان مدرنی است که همواره مهم‌ترین خصیصه‌ی آثارش، شخصیت‌پردازی منحصر به فرد و زنده کردن کاراکترهایی با بیماری‌های روانی پنهان و با گذشته‌ی مشقت‌بار است (بلانش دوبوا در اتوبوسی به نام هوس، سرافینا در خال گل سرخ، کاترین در ناگهان، تابستان گذشته) و یا کاراکترهای رانده‌شده از اجتماع (بلانش، بریکت در گربه روی شیروانی داغ، کاترین و سباستین ناگهان، تابستان گذشته، کشیش شانون و هانا در شب ایگوانا) که اکثرا به گونه‌ای متفاوت از اجتماع بریده‌اند؛ اتفاقا هر کدام از آنها وابستگی‌ای به هنر دارند یا عموما شاعرند؛ چیزی که خود تنسی از اوایل نوجوانی که پسری تنها و خجالتی بود، به آن روی آورد شعر بود. همین ویژگینیز سبب تمایز تنسی با نمایشنامه‌ نویسان هم‌سنگ خودش، «ادوارد آلبی»، «آرتور میلر» و «یوجین اونیل» شده‌است.

اساس پدیدار شدن انسان برروی زمین خانواده است.خانواده یکی ازمهمترین پشتوانه ای هرفرد می باشد. پیداست که در دوره مدرن (بخصوص مدرن آمریکا)، مهمترین چیزی که به ورطه نابودی ونیستی کشانده شد، خانواده است. در دوره مدرن شخصیت فقط یک نام دارد. شغل نه به عنوان تجلی انسان بلکه از منظر کسب و کار مورد توجه قرار می گیرد. شخصیت های مدرن در فاصله قرن ۱۹ تا ۲۰ تکیه گاه خود را از دست می دهند. در واقع برای آنها خانواده هم از بین می رود واین باعث می شود نه آنی هم مورد تعارض قرار گیرد ،در نتیجه خانواده به عنوان نهاد اجتماعی شروع به نشان دادن واکنش می کند .تئاتر مدرن آمریکا سعی دارد تا انسان را که با حالتی بحرانی با خویشتن خویش مواجه شده را به تصویر بکشد و از سوی دیگر بیان کند که انسان مدرن در مقام سوژه (فاعل شناسایی) یعنی همان مخاطب، با رهایی از خود و وا نهادن و پنداشتن و بیگانه سازی در”خود” و عاقبت ایستادن در جایگاه نقد خویش، می تواند دست به اقدامی بزند، آن هم تغییر شرایط موجود و گسستن و رها شدن از بنیادهای عقیدتی و خانوادگی و اجتماعی عصر معاصر.

((یکی از تفاوت های عمده نویسندگان معاصر با نویسندگان قرن پیش احساس بیگانگی مدرنیست نسبت به جهان است. می توان این طور گفت: که این جهان شامل خانواده، جامعه و… می شود و این مهمترین عاملی است که کاراکتر مدرن با آن مشکل دارد و یا آن را به دست فراموشی سپرده است. کاراکترها در نمایشنامه های قرن ۱۹ و ۲۰ به جای اعتقاد دینی نوعی اعتقاد به پیشرفت تکامل علمی و اجتماعی داشتند که لااقل می توانست تسکینی باشد. در حقیقت این شخصیتها با گستاخی و گاه حتی شوخ طبعی با مسائل اجتماعی، اعم از نژاد طبقاتی، خانوادگی ، جنسی و اقتصادی روبرو می شوند و از آزمودن تجارب نوین وغیرمعمول سرباز می زنند.از این رو احساس بیگانگی باعث می شود تا روابط انسانی به نحوی غریب در حال تغییر باشد.))

اتوبوسی به نام هوس به تمام معنا یک درام مدرن آمریکایی است. رنجنامه و غمنامه فروپاشی یک خانواده را نشان می دهد. اثری که می توان درآن جا پاهای زندگی مضمحل یک خانواده آمریکایی را دید. در این اثر ویلیامز چهره واقعی آمریکا درآن قرن را که ظاهرا شاد است را برملا می کند.جامعه ای که درپس دنیای رنگارنگ به انحطاط و زوال اخلاقیات تن در می دهد.

کنش

مارتین اسلین  در تعریف درام و در پاسخ به این سؤال که “درام چیست و مرز آن کدام است؟”، تعاریفی ارائه می‌دهد که طبق گفته خودش تعاریف دقیقی نیست ودر نهایت می‌گوید که برای درام تعریف جامع و مانعی نمی‌توان ارائه داد. اما اسلین باوسواس و محافظه کاری زیاد عنوان می‌کند “هر دو هنر سینما و تئاتر زیر بنای مشترکی دارند و آن درام است.

در نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس جدا ازاینکه ما بایک کنش دراماتیک قوی روبرو هستیم. انواع کشمش های دراماتیک در آن رخ می دهد. از کشمکش فرد با فرد ،فرد با خود تا فرد با اجتماع و  کشمکش آن تدریجی می باشد. رویدادهای

 نمایش چیست؟

دراماتیک درهم تنیده ای که ما را تا انتها به جلو می برد.ما با کنش اجتماعی هم طرف هستیم.

کنش اجتماعی چیست؟در یک تعریف کوتاه در جامعه‌شناسی دو تعریف معروف از کنش از ((ماکس وبر)) و «امیل دورکیم» نقل می‌شود. از دیدگاه ماکس وبر، کنش که فرد یا افرادی که رفتار می‌کنند برای آن معنای ذهنی قائل هستند و رفتار دیگران را مد نظر قرار می‌دهند و در جریان خود از آن متأثر می‌شوند. در تعریف و بر، سه معیار نهفته است: اول آنکه اشخاص در کنش باید رفتار دیگران و حضور یا وجود آنها را در نظر داشته باشند. دوم آنکه کنش باید دارای ارزش نشانه‌ای (نمادین) دین برای دیگران و کنش دیگران هم ارزش نمادین(سمبلیک) برای خود فرد داشته باشد تا منظور یکدیگر را بفهمند. معیار سوم در تعریف وبر آن است که رفتار افراد در یک کنش اجتماعی تحت تأثیر ادراک آنها از معنای کنش دیگران و کنش خودشان قرار دارد. تعریف دورکیم از تعریف وبر متفاوت است و بیشتر جنبه عینی دارد. از نظر دورکیم کنش اجتماعی شامل چگونگی عمل، تفکر و احساس است که خارج از فرد می‌باشند و دارای خوه اجبار و الزام هستند که به برکت آن خود را بر فرد تحمیل می‌کنند.

حال ببینیم در اتوبوسی به نام هوس چه کنش های اجتماعی رخ میدهد؟

ورود بلانش به خانه استلا رفتار استنلی در ذهن بلانش تداعی گر گذشته ای است که از او فرار کرده است.

رفتار استلا با بلانش که نشان می دهد با عشق با استنلی زندگی میکند. ذهن بلانش را به سمت شوهر همجنس بازش و سرکوب های جنسی اش  می برد و….

به طور کلی در آثار تنسی ویلیامز درگیری زنان، همیشه با ذهن و بدنشان است، بلانش در «اتوبوسی به نام هوس»، مگی در «گربه روی شیروانی داغ» و ماکسین و هانا در «شب ایگوانا». آنها یا اخلاق را برمی‌گزینند و پشت پا به بدن و غریزه می‌زنند و در نقطه صفر می‌مانند که در نهایت پشیمانی برایشان می‌آورد و با رفتن به نقطه صد جبران می‌کنند (آلما و سرافینا، هانا و جودیت) و یا در نقطه صد هستند و کم‌کم ذهن و بدنشان متلاشی می‌شود). پرداختن به اصول اخلاقی عمدتا در زنان آثار ویلیامز دیده می‌شود گرچه در جایی کاراکتر‌هایی هم هستند که خلاف این عمل می‌کنند. در هر نمایشنامه علاوه بر زنی اخلاق گرا، حضور زنی بی‌بندوبار هم قطعی است. همین تناقضات کشش مخاطب را برای خواندن آثار او بیشتر می‌کند: تناقض بین باکره‌ها و فاحشه‌ها، مردان عاصی و مردان ترسو، مادران سلطه‌جو و پدران بی‌تفاوت.)

موضوع و طرح مشکل

پایان نمایشنامه  با گره‌گشایی است؛  انگار پایان آن طرح جدید یک کنش است و یا همان موضوعی است که دویاره شروع شده است. این از ویژگی های درام مدرن است. بلانش به تیمارستان می‌رود. پرونده انگار بسته میشود ولی شروعی دوباره است. اما نه به بهترین و شادترین شیوه. بلکه عموما با تلخترین حالت ممکن. به گونه‌ای که انگار تنسی، خودش کاراکترها را محکوم به سرنوشت غمبار کرده‌است و همان نگرش همراه با نابودی و مرگ را مصرانه ادامه می‌دهد. این مرگ، گاهی می‌تواند پیری و از کار افتادگی کاراکترها باشد؛بلانش همیشه از پیر شدن می‌ترسد.

بلانش که مشکلات زیادی را در زندگی متحمل شده است، پس از اخراج از مدرسه‌ای که در آن به تدریس مشغول بود، برای دیدار با خواهرش استلا به پیش وی و شوهر خواهرش استنلی کووالسکی می‌آید. استنلی که یک قمارباز است از بدو ورود بلانش سر ناسازگاری با وی دارد و از طریق یکی از دوستانش از گذشته بلانش باخبر می‌شود. واین آتش فشانی است که باعث می شود خانواده را بسوزاند. تا قبل از ورود دوست استنلی ظاهر کاراکتر ها را میدیدیم انگار ورود او نقاب ها را کنار میزند و طرح مشکل درام از همینجا اغاز میشود تا زمانی که ما چیزی از بلانش نمیدانستیم با خواهری طرف بودیم که به دیدار خواهرش آمده است ولی وقتی تقاب از چهره کنار میرود ما با بلانشی روبرو میشویم که به آخر خط رسیده و نسبت به همه روابط بدبین است. ویلیامز موضوع نمایشنامه خود را رابطه انسان ها میگذارد برای همین درام او درامی روان شناسانه هست و او دربین ادمها سراغ ادمهایی می رود که دچار اختلال های روانی هستند این دغدغه ذهنی نویسنده است.

درانتها…

ویلیامز به جای پیداکردن راه حلی رومانتیک برای نجات بلانش که انسان با او همدردی میکند، با بی رحمی به این نتیجه می رسد که اگر سزای گناه مرگ نباشد لااقل گرفتار شدن در دارالمجانین است.و در خاتمه نیز استلا به رغم تمام صبوری و شکیبایی دچار اختلاف تلخ تری می شود.بدون شک ویلیامز در آثار خود با معرفی دلسوزانه شخصیت های نامتعارف بسیار و برخوردهای اساسی انسان، به رشد و اعتلا ادبیات یاری بسیار کرده است.

این متن در سال ۱۹۴۷ جایزه معروف پولیتزر را برد و بهترین کتاب درام در آمریکا شد.

به قلم: محمد پورجعفری

کارگردان و مدرس تئاتر و دانشجویی روان شناسی

 

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر

آوای رشت
پنج شنبه ۰۳ خرداد ۱۳۹۷
اوقات شرعی

آخرین اخبار

دیجیتال سامانه