بازیکن سابق پرسپولیس و تیم ملی ۱۵ سال محروم شد

هدف‌گذاری صادرات ۵۰ میلیون دلاری در گیلان طی امسال

تصادف مرگبار دو تویوتا ۲۸ نفر را به کام مرگ کشاند

گزارشگر دیدار عراق – ایران مشخص شد

با این دمنوش پاییزی از دردهای سیاتیک در امان باشید

آخرین وضعیت تصمیم انتخاباتی علی لاریجانی

دیدار وزیر تعاون با نماینده ولی فقیه در گیلان در رشت

چهارمین حضور بین المللی فیلم آرزوی رضا در چهل و نهمین جشنواره فیلم رشد

ایران را تحریم کنید نه ما را !

توضیحات قوه قضائیه درباره دستگیری «ابر بدهکار فراری»

فرصت ۲ ماهه به وکلا برای نصب کارتخوان

انتصاب مدیر صندوق کارآفرینی امید استان گیلان

کد خبر: 57313 | تاریخ انتشار: ۲۱:۳۰:۳۱ - جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۸ | بدون نظر | چاپ |

روایت خبرنگار گیلانی اعزامی به راهپیمایی اربعین (نجف-کربلا)

سلفی با کربلا – قسمت اول

معصومه پاداش ستوده:

برای آنکه بتوان کمی، حتی شده کمی زندگی کرد باید خود را دوباره متولد کرد. ابتدا تولد جسممان و سپس تولد روحمان. البته به نظرم هردو تولد مانند کنده شدن می مانند. تولد اول بدن را دوباره به این دنیا می کشاند و تولد دوم، روح را به آسمان پرواز می دهد.
تولد دوم من زمانی بود که کربلا را دیدم…
اکنون چقدر نوشتن و توصیف آنچه که چشم سرم دیده و چشم روحم لمس کرده برای این مخاطب دیرپسند، سخت شده است!
شاید چیزهایی که دیده ام و مینوسم حرف هایی باشد که هرکسی برای نگفتن دارد، اما مسلم آنست که همه؛ چیزی جز حقیقتی درک شده و لمس شده درباره مصائب و معرفت امام حسین(ع) و خاندانش نیست.

ارسال آخرین استوری/ حلالم کنید راهی پیاده روی اربعین کربلای حسینم
زمان چرخید و چرخید تا مرا به روزی رساند که از روزمرگیها و ازدحام نفهمیده شدنها به گوشه ای برای انزوا بگریزم و چه جایی بهتر از سفر بسوی کربلا؟!…تا کمی با خویشتن خویش تنها باشم و از منزل های زندگی، آدمها، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و برخوردهای ما با زندگی و دیگران فاصله بگیرم.
ساک سفر را بستم، آخرین استوری را با عنوان «حلالم کنید راهی کربلا هستم» را ارسال کردم، هنوز لحظاتی از ارسال پیام نگذشته بود که با انبوهی از پیام های «التماس دعا» مواجه شدم، دوستانی که دلشان می خواست با ما همسفر شوند…
و این بازهمان خاصیت وابستگی و آمیختگی ما با جهان هستی بود که در هر لحظه ما را دچار انس عفیفی در مواجهه با دیگران میکند که ما خود را در برابر آنها مسئول بدانیم که شاید دل های آنها با دل ما برای کشف حقایق، راههای مشترکی داشته باشد.
این همان حس همدردی با همنوعانیست که به دلیل نفهمیده شدنها، هم میخواهی از آنها دوری جویی هم اینکه با آنها در مواجهه با خویش از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن بگویی…
اینگونه شد که ساک سفر را برداشتم، گفته بودند چون اماممان با خانواده به کربلا رفته بود پسندیده تر آنست که با خانواده به این سفر بروید اما چون شرایط جور نبود و اشتیاق خودم برای رفتن بیشتر، دست دختر کوچکم را گرفتم و او را به منظور یافتن دریچه های نوینی از زندگی با خود همراه نمودم.
مثل پرنده پیری که هوای انزوا دارد و از دسته پرندگان خود را جدا می کند تا در خلوت تجرد و انزوای خویش، خود را زیر باران تند اندیشه ها و دردها و حیرتها بکشاند برای پخته تر شدن.

 

اعزام ۴۶ خبرنگار گیلانی برای پوشش اخبار اربعین به عراق
راهی شدیم؛ با گروهی از خبرنگاران گیلانی از طرف سازمان بسیج رسانه و همکاری شهرداری رشت پیرامون تهیه اتوبوسی مناسب که تاب این سفر سخت را داشته باشد.
بعد از ظهر ۱۵ مهر ۱۳۹۸، ۴۶ نفر از خبرنگاران منتخب از گیلان در ساعت مشخص در مکان از قبل تعیین شده برای اعزام به اعراق همراه خانواده هایشان آمده بودند و باز داستان تلخ وداع و اشکها و لبخندها… و این دلبستگیهایی که باید برای مدت کوتاهی از آنها دور می شدند…
هنوز باور نداشتم که دعاهای من مستجاب شده و اسم من در لیست اسامی دعوت شدگان اربعین نوشته.
شوق دیدار دو گنبد طلایی حضرت امام حسین(ع) و بهترین و با وفاترین برادر دنیا حضرت ابوالفضل عباس(ع) دلم را قرص و محکم کرده بود که بتوانم از پس خودم و دخترم در این سفر دور و دراز بر آیم، انگار آرامش عجیبی در دل شیداییم برقرار شده بود، آرام بودم و مطمئن و منتظر برای حرکت اتوبوس.

آغاز سفرنامه عراق/ سفری فارغ از خرید و تفریحات آبی و شکم گردی/ قافله عاشقی آخرین موکب گیلانی ها در لوشان

اتوبوس با سلام و صلوات حرکت کرد و این باور و اعتقاد ما بود که ما را به سوی این راه می خواند، تازه باورم شده بود که دارم کربلایی می شوم.
اتوبوس رفت و رفت تا در موکب قافله عاشقی لوشان در جنوب گیلان توقف کرد جایی که میعادگاه زائران ایرانی و خارجی‌ای بود که از کشورهای حاشیه خزر از آستارا وارد گیلان می شدند تا برای رسیدن به عتبات و عالیات راهی شوند.
موکب قافله عاشقی در شهر لوشان آخرین موکب گیلان در جنوب استان گیلان است که چهار سال پیش تأسیس‌شده و علاوه بر مسافران و زائران گیلانی به زوار خارجی کشورهای حوزه قفقاز، آسیای میانه و روسیه ارائه خدمت می‌کرد.
در این موکب که در بخش بیابانی واقع‌شده بود متوجه شدم که علاوه بر امکانات رفاهی و خدماتی، غرفه‌های بهداشت و درمان، نرم‌افزار و شارژ موبایل و… نیز ایجادشده است و حدود ۵۰ نفر از خادمان رودباری و لوشانی حضرت اباعبدالله الحسین در آن بصورت شبانه‌روزی فعالیت میکردند.
موکب قافله عاشقی لوشان که از سوم‌مهرماه امسال برپاشده قرار است به بیش از یکهزار نفر از زائران تا سه روز مانده به اربعین پذیرایی کند.
سنگ تمام مریانجی ها برای زائران حسین(ع)
پس از توقفی کوتاه در لوشان، اتوبوس دوباره به راه افتاد و نزدیک ساعات پایانی شب در موکبی در شهر مریانج همدان توقف کرد.
و الحق که میزبانی عاشقانه مردم مریانج از زائران اربعین حسینی بسیار شورانگیز بود، چرا که این شهر کوچک محل تردد زائران ۱۴ استان کشور و چند کشور خارجی مانند جمهوری آذربایجان  وترکیه است که این روزها با برپایی۴۳ ایستگاه صلواتی به همت مردم مومن همدان در جای جای این استان برپا شده است تا خاک پای زائران اباعبدالله الحسین (ع) را طوطیای چشمان خود کنند.

از جمله ایستگاه‌های مطرح ایستگاه صلواتی مردم غیور، میهمان نواز و ولایتمدار شهر مریانج است که روزانه از چندین هزار زائر اربعین حسینی پذیرایی کرده و خانه های خود را به مکانی برای استراحت زائران تبدیل کرده‌اند که دیدن این مناظر آتش عشق حسین را در دل هر زائر به مقصد نرسیده ای را سوزانتر می کند که واقعا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟!
من در مریانج به چشم خودم دیدم که زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ دست به دست هم داده‌اند تا میزبانی شایسته‌ای را از عزداران سیدالشهدا (ع) به عمل آورند.

استان ایلام، مرز مهران/ خروج از آخرین گیت
اتوبوس همچنان به راه خود ادامه می داد و ما کاروانیان هم همچنان منتظر و بیقرار در رسیدن به مقصد با یکدیگر گفت و گو می کردیم.
حال و هوای بچه های کاروان خیلی خاص بود. یکی زیر لب ذکر می گفت، یکی در گوشی تلفن همراه خود زیارت عاشورا زمزمه می کرد، یکی تسبیح میزد و خلاصه هرکسی با من درون خود به گونه ای مشغول بود. این صحنه ها را که میدیدم با خودم میگفتم چه خوب است که در درون هر نفر، دونفر هست که می تواند در لحظات سکوت و تنهایی با او حرف دلش را بزند، یکی خودش و یکی خدای درونش.
اندکی بعد چراغ های اتوبوس خاموش شد، بچه ها کم کم یکی پس از دیگری خوابیدند. زمزمه هایی از قسمت جلوی اتوبوس به گوشم می رسید.
اتوبوس در دل شب و پیچ و تاب جاده ها پیش می رفت. پرده را کنار زدم هنوز خوابم نگرفته بود. به جاده نگاه میکردم تقریبا خلوت بود. نور چراغ ماشین ها چشمم را خسته میکرد چشمم را به آسمان دوختم، همچنان آرام و متین بالای سرمان بود قرص ماه تابان را دیدم که کم کم از لای ابر بیرون می آمد آنقدر نگاهش کردم تا خوابیدم.
صبح که شد با صدای راننده بیدار شدیم فکر میکنم کرمانشاه بود برای نماز صبح رفتیم بیرون…و مکان نمازگزاران جایی بود بین کوه و کویر و کویر برای من گیلاندخت مرگ رنگ بود و بس.
نماز که تمام شد دوباره سوار اتوبوس شدیم. تقریبا حدود ساعت هشت صبح به مرز مهران در استان ایلام رسیدیم. مدارک را برای عبور از گیت ها آماده کردیم. هوا خنک بود مرز بسیار شلوغ بود ولی تردد به خوبی و آرامی جریان داشت. قرار شد به خاطر معطلی و احتمال گم کردن هم بعد از عبور از آخرین گیت در خاک کشور همسایه دوباره بچه های کاروان همدیگر را ببینند و با هم راهی شویم.
در صف گیت ها هموطنانمان را از همه جای ایران میدیدم که مشتاقانه برای زیارت آمده بودند. حتی کاروانهایی از شهرستان هایی در آنجا به چشم میخورد که شخصا اسم شهرستانهایشان را تاکنون نشنیده بودم.
گذر از گیت ها تقریبا سه ساعت به طول انجامید. هر چه به ظهر نزیکتر میشدیم آفتاب داغتر و هوا گرمتر می شد.
از آخرین گیت که رد شدم با فضایی کاملا متفاوت از فضای اقلیمی و جغرافیایی و فرهنگی کشورم مواجه شدم.
این نخستین سفر برون مرزی من خبرنگار استانی بود که پا در کشور دیوار به دیوار خودمان گذاشته بودم.
با اینکه سعی میکردم همه حواسم را برای پیاده روی متمرکز کنم ولی شمه خبرنگاری ام نگاه های مرا به این سو و آن سو میکشید تا بسیاری از تفاوت ها را به دقت ببینم.
تجربه سفر به کشور عراق به عنوان همسایه ی دیوار به دیواری که در طول تاریخ انواع جنگ و صلح ها را با او تجربه کردیم، برایم جالب آمده بود.
در نگاه اول متوجه شدم که عراق بر خلاف کشورهای توسعه یافته اروپایی علیرغم شرایط نه چندان مساعد و امکانات گردشگریش، تنها به دلیل وجود بارگاه ملکوتی امامانمان از مقاصد گردشگری شلوغ خاورمیانه محسوب می شود. در همان بدو ورود به عراق دریافتم که برای کسانی که دوست دارند تجربه های خیلی متفاوتی را در سفرهایشان داشته باشند، کشور عراق و شهرهای زیارتی آن گزینه ی ایده آلی خواهد بود. این جا پر بود از آدم هایی که برای خرید و تفریحات آبی و شکم گردی و چیزهای این شکلی، سفر نکرده بودند. آنها مردمی بسیار ساده و مومن به نظر می رسیدند همه شبیه هم بودیم خودمان بودیم با اعتماد به نفسی که نیازی نبود که چیزی به ظاهرمان اضافه کنیم.
آنجا خبری از چهره های دستکاری شده، آرایش های غلیظ، تیپ های آنچنانی، لباس های اجق وجق و … نبود…آنجا همه شبیه هم بودیم ساده، بی ریا، خالص و جوینده حقیقت…
در لحظاتی که منتظر بودیم تا آخرین دوستانمان به ما ملحق شوند، متوجه شدم که انگار عراق کشور پیشرفته و نظام مندی نیست و روی سیستم حمل و نقل، بهداشت و خیلی چیزها نظارت چندان قوی ای ندارد.

ایرانیان مسافران دائمی کشور عراق هستند
خیلی زود دریافتم که ایرانیان مسافران دائمی کشور عراق هستند پس هرچه ایران برای این کشور امدادرسانی و مساعدت به خرج دهد در آخر نصیب هموطنان خودمان می شود تا درآن سوی مرزها از این امکانات استفاده کنند. هرچند که این مبحث بسیار جای ظرافت اندیشی و بحث دارد ولی باید از کنار آن بگذرم.

بعد از اینکه همه بچه ها از گیت ها رد شده و به ما ملحق شدند با اتوبوسی دیگر از مرز مهران به طرف نجف اشرف حرکت کردیم.
در همان ساعات اولیه ورود به عراق به دلیل خشکی و گرمای شدید هوا احساس تشنگی و خستگی بر همه ما غلبه کرده بود.
دلمان به شدت آب می خواست. همه تشنه بودیم و تشنگی که من وشما در گذشته لمس کرده ایم کجا شبیه آنچه است که من می نویسم؟! تشنگی آنجا صد درجه بالاتر از اینجاست.
در هر گوشه و کناری تانکرهای آب از استان های مختلف ایران دیده می شد که مشغول آبرسانی بودند به ویژه تانکرهای آب از استان البرز …
کمی از مرز که دور شدیم و از لابه لای شوفرهایی که برای سوار کردن مسافران، داد می زنند کربلا، نجف، سامرا، کاظمین!… گذشتیم؛ تا چشم کار می کرد بیابان خشک و بی آب و علف بود و بیابان، این هیچستان پراسراری که در آن، دنیا و آخرت، روی در روی هم‌اند. دوزخ زمینش و بهشت آسمانش…
و اینها، همه، کار آن خورشید عالمتاب بود که انگار در آن نقطه از زمین سخت بی رحمی می کرد…و در کویر نگاه کردن چه دشوار بود بطوریکه باید چشمها را یا ریز کرد یا با دست سایه.

توقف خبرنگاران در نجف اشرف/ موکب لنگرودی ها با طعم برنج گیلانی در نجف
از دل بیابان که گذشتیم به نجف رسیدیم، نجف هم شلوغ شلوغ بود از وسط بازارش گذشتیم و طبق برنامه کاروانمان به موکب لنگرودی ها رسیدیم.
وقت ظهر بود و بوی عطر برنج گیلانی که محوطه را فرا گرفته بود چه خوب به مشام می رسید.
مسئول موکب لنگرودی ها در نجف به جمع خبرنگاران آمد و توضیحاتی در مورد فعالیت خادمان این موکب داد.
به گفته علی نور محمدی، ۷۵خادم در این موکب در حال خدمات‌رسانی به زائران بودند و فعالیت این موکب از ۱۴ مهر مصادف با هفتم ماه صفر امسال آغاز شده بود.
موکب لنگرودی ها در نجف، روزانه پذیرای ۱۰ هزار زائر است که با نزدیک شدن به اربعین این جمعیت بیشتر خواهد شد و خدمات لازم از جمله نهار، شام و صبحانه به زائران ارائه می‌شود.
مسئول موکب لنگرودی‌های گیلان در نجف اشرف با بیان اینکه روزانه بیش از پنج هزار پخت غذا در این موکب انجام می‌شود گفت: طی روزهای آینده ۱۵ کامیون از کمک‌های نقدی و غیرنقدی مردم گیلان جهت ارائه خدمات به زائران وارد این موکب می‌شود و الحق که ایرانیان و گیلانیان چگونه ارادت خود را به هر طریق به امامشان نشان می دهند. تیم امداد پزشکی ایران با تیم پزشکی متخصص نیز در این موکب فعال بود.
قرار شد بعد از استقرار در موکب لنگرودی ها برای زیارت ابتدا به حرم امیرالمومنین برویم، بار و بنه هایمان را در موکب گذاشتیم، وضو گرفتیم و به طرف حرم حرکت کردیم. با اینکه هنوز چند ساعتی از حضورمان در عراق نگذشته بود لباسهایمان بسیار خاکی بود و خستگی در همه چهره ها موج میزد.
و اما قلب من و باز این قلبم بود که شتابان تر از من می دوید به سوی بارگاه مولود کعبه…همه صداها در ذهنم تکرار می شد که می گفتند نرو خطرناکه! حداقل بچه رو نبر! میمیرید شلوغه و خلاصه کلی نصیحتهایی از این دست… خوشحال بودم که به هیچ کدامشان توجه نکرده بودم و حالا این من بودم که خودم را به مرکز حکومت عالم تشیع رسانده بودم. احساسم جور دیگری بود؛ داشتم به دیدن یک پادشاه میرفتم، پادشاه خوبان، پدر شیعیان عالم. احساس می کردم اینجا مرکز حکومت عالم هستی است؛ مرکز حکومت علی و من به دیدن آن پادشاه می روم. مراحل ورود گذشت و اجازه صادر شد. به صحن اصلی که رسیدیم اشک از چشمانم سرازیر شد… وارد شدیم؛ عجب جمعیتی؟! خدا را شاکر بودم که مرا دیده که مرا تا اینجا پیش برده!… نمیدانستم باید چه بگویم اشکها امان نمی دادند، انگار زنگارهای قلب غبار گرفته ام بودند که آب می شدند سبک و سبکتر می شدم، هیچ کدام از خواسته هایم، دعاهایم، آرزوهایم، آمالم و حتی افرادی که التماس دعا داشتند یادم نمی آمد…آنقدر خواسته هایم در برابر آن عظمتی که می دیدم کوچک و حقیر بودند که همه از ذهنم گریخته بودند.

فقط با خودم می گفتم خدایا کاش میدانستم که به واسطه کدام عمل خوبم این روزی نصیبم شده که در تکرار آن باز اصرار ورزم.
داخل حرم خیلی شلوغ بود. جمعیت به هم فشرده که همگی شوق زیارت داشتند تا چند قدمی ضریح پیش رفتم. تا همانجا راضی بودم! راضی بودم که تا همانجا هم اجازه داده بود که وارد حریمش بشوم تا زیارتش کنم.
آنچه که میدیدم با آنچه که تاکنون خوانده یا شنیده بودم خیلی فرق داشت.
کویر وجودم با موهبت امام علی درحال سبز شدن بود.
چقدر بزرگوار، چقدر مهربان، چقدر مهمان نواز… مولایم علی مرا دعوت کرده بود؛ دربارگاهش نماز خواندم، اولین چیزی که به زبان آوردم این بود یا علی آمده ام تا نزد فرزندان شهیدت برم و اشک و اشک و بغض و بغض…

با یاد و حمد و سپاس خدا کمی که آرامتر شدم یکی یکی اسامی دوستان را به یاد آوردم و برایشان دعا کردم!
خدا کند که روزی تان شود تا لمس کنید آنچه که من نوشته ام.
لحظه استقرارما در نجف داشت به پایان می رسید، انگار لحظات وداع از نجف، لحظات سنگین و حزن مولایم علی بود؛ احساس می کردم نگران است؛ نگران که مبادا بعد از آن که به دیدن پسرش حسین می رویم، در حقش جفا کنیم؛ مولایم نگران بود از پیمان شکنی ما و این که باز در خیمه گاه حسین نمانیم.
موقع وداع با نجف یادم آمد که هنوز یک سرباز از این خاندان مانده که می آید، پس از صمیم قلبم برای ظهورش دعا کردم
و از باری تعالی خواستم که در دنیای پر زرق و برق امروزی دستی دهد که سینه زن این نوحه ها شود و اشکی که خرجی این دیده ها کنیم.

آغاز پیاده روی از نجف تا کربلا/ عبور خبرنگاران گیلانی از بزرگترین قبرستان دنیا
به دستور سرگروه کاروان قرار شد شب را در نجف اقامت کنیم و از صبح فردا پیاده روی اربعین را آغاز…
همه خارج از صحن مطهر امیرالمومنین دوباره یکدیگر را پیدا کردیم قرار شد برای شروع بازدید از قسمت های مختلف نجف اشرف، به قبرستان وادی السلام برویم.
نام قبرستانی در شهر نجف است. وادی السلام
وشهرت آن به علت روایاتی است که این قبرستان را محل رجعت تعدادی از پیامبرانن و امامان و مومنان در روز رجعت می دانند.
قبرستان وادی‌السلام در قسمت شمالی حرم علی بن ابی‌طالب در شهر نجف واقع بود بسیار بزرگ و پهناور به نظر می رسید فضای عجیبی داشت که در نگاه نخست این معماری خاص مقبره ها و قبور بود که نظر من و اعضای گروه را به خود جلب کرده بود.
از زن عرب زبانی که با دیدن ما لبخند می زد و با دست نشان می داد که کودکان را از این فضا زود خارج کنید با همان زبان عربی دست و پا شکسته ای که بلد بودم پرسیدم چرا و جوابم این بود که هر چه از گذشتگان به ما رسیده قابل احترام است زیرا در روایات آمده است که ارواح مؤمنین در این قبرستان گرد هم می‌آیند و هر مؤمنی که از دنیا برود ملکی روحش را به اینجا می آورد تا عذاب قبر از او برداشته شود و معنی وادی سلام هم به همین منظور است یعنی سرزمین سلامت…
زن عرب ادامه داد اینجا وعده گاه دیدار پیامبر اکرم(ص) و علی ابن ابیطالب (ع)است و این را گفت و رفت و همچنان که می رفت با دست اشاره میکرد کودکان را خارج کنید.
در کاروان ما دختر ۵ ساله من و پسر دوساله همکار خبرنگار دیگرم کوچکترین کربلایی های گروه بودند که هردو را با کالسکه هایشان حمل میکردیم.
این را که شنیدم آب دهنم را محکم قورت دادم و انگار ترسی که همه وجودم را فرا گرفته باشد که بخواهم پا به فرار بگذارم شروع به خواندن سوره قدر«انا انزالنا…» کردم و تندتر از قبل پا به پای بچه ها به سمت درب خروجی قبرستان پیش رفتم.
قبرها به صورت مکعب مستطیل و ایستاده ساخته شده بودند و روی هر قبر نوشته شده بود؛«کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنا تُرْجَعُون» یعنی هر نفسى چشنده مرگ است، سپس به ما بازگردانده مى‌‏شوید. یاد حرفهای مادرم درباره مرگ افتادم که همیشه به زبان دارد: ما تخم مرگیم ما بچه مـــرگ هستیم واین مـــرگ است که سرانجام ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند که مرگ تنها نعمتی است که به عدالت به همه موجودات رسیده است.
قدمت قبرستان کاملا مشخص بود و به جرات می نویسم که بعد از شنیدن این سخنان دیگر نمی توانستم اطرافم را نگاه کنم؛ همانطور شتابان پشت گروه رفتیم تا از درب خروجی قبرستان به سر یک جاده رسیدیم که به داخل شهر نجف می رفت.

اقامت خبرنگاران خانم گیلانی در منزل «ام ضرغام» در نجف

کم کم شب از راه رسید، گروه دو دسته شد. ما خانم ها به منزل ام ضرغام در یکی از کوچه های شهر نجف رفتیم و دیگر همکارانمان در موکب سر همان خیابان مستقر شدند.
کوچه های نجف را که طی می کردم چیزهای جالبی می دیدم. سر درب همه خانه های آنجا منقش به شمایل و شمشیر حضرت علی بود و پرچم های سیاه از بالای دیوارها و درهایشان آویزان شده بود.
فضا کمی دلگیر کننده بود و البته جای بسی سپاس داشت که این مردم هنوز آن خاندان محترم را به یاد دارند و اینگونه ارج می نهند.
من و دیگر اعضای گروه از خستگی نا نداشتیم به منزل ام ضرغام که رسیدیم با روی گشاده اهل خانه خستگیمان اندکی فرو نشست.
ام ضرغام همراه با عروسش دو نفری از ما پذیرایی جانانه ای کردند؛ بهترین اتاق منزلشان را به ما دادند. حمام در اختیار بچه ها گذاشتند و با دو ماشین لباسشویی لباس های خاکی بچه ها را شستند و در پشت بام خانه شان پهن کردند… به عینه دیدم که حتی حاضر بودند کف پای زائران حسین را ببوسند و البته که بچه ها اجازه نمی دادند.

ام ضرغام برای دخترم هدیه ای آورد و از او بسیار استقبال کرد برای من جالب بود که زائر کوچک امام حسین را چگونه استقبال میکند.

کم کم با هم سر صحبت را باز کردیم و به ریشه های مشترکی از فرهنگ و باور و اعتقاد رسیدیم.
ام ضرغام می گفت هرچقدر قوم عرب دارایی خود را به پای زائران امام حسین بریزند هنوز به این خاندان بدهکارند. می گفت همه زنان و مردان عرب طی دوماه محرم و صفر سرتا پا به احترام امام حسین و این سوگ عظیم سیاه می پوشند و دارایی های خود را برای زائرانی که از راه های دور و نزدیک به زیارت امام حسین می آیند صرف می کنند.
با اینکه خانه شان امکانات زیادی نداشت اما هرچه بود برای ما که راه درازی را طی کرده بودیم بسیار ارزشمند می نمود.
از همصحبتی با ام ضرغام سیر نمی شدم از اینکه می دیدم کسی در نقطه دیگری از زمین با زبان و رنگی دیگر به ولایت علی (ع) شهادت می دهد، احساس خوبی داشتم که پیرو یک تفکر بزرگ جهانی هستم.
شب بخیری گفتم و از ام ضرغام خداحفظی کردم
انگار که مهرمان به دل هم نشسته بود، به جای خودم رفتم آنقدر به سقف نگاه کردم که گویی در دلم مِی شدم پیاله شدم مست بوتراب شدم
هی علی علی گفتم تا در خواب شدم.

ادامه دارد…

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر

آوای رشت
جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
اوقات شرعی


Linkestan
Linkestan
آخرین اخبار

دیجیتال سامانه